تبليغاتX
یک بعدازظهر


یک بعدازظهر

  بگذار تا بگریم..

     چون ابر در بهاران..

     

             کز سنگ ناله خیزد...

                   روز وداع یاران...........

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:54 توسط فرخنده کار| |

تفکر خلاق

 

"تفکر خلاق نوعی از تفکر است که در آن ذهن به طور عمیق با یک مسئله 

درگیر میشود وبه تجسم و واضح سازی آن می پردازد و به منظور تنظیم کردن

نتیجه تفکر یا دریافت مفاهیم جدید مبادرت به جرح و تعدیل آن میکند. فرایند

 خلاقیت مبتنی بر بکارگیری واقعیات است. افراد درهنگام تفکر خلاق بر این

 موضوع واقف هستند که "واقعیتها" آنچنان که باید شناخته نشده اند.بنابراین

 به شناسایی وکشف واقعیتها می پردازند.بینش حاصل ازین فرایند به قوه تصور

 در امر یافتن فکرهای جدید کمک میکنند. زیرا منشا فکرهای جدید

 قوه تصور وتخیل است نه قدرت تعقل منطقی."

 

با روش تفکر خلاق شاید بشه زندگی و اونطور که خواست تغییر داد. شاید واقعیات اطراف ما آن طوری که ما فکر میکنیم نیستند...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:42 توسط فرخنده کار| |

دلم برات تنگ شده...

   برای خونه ت...

         توی این هوای سرد

                من پشت در  منتظرتم....

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:40 توسط فرخنده کار| |

من در صدف تنها

  با دانه ای باران

    پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را

             

                                غافل که خاموشانه می خشکد

                                                    در پشت دیوار دلم دریا

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:5 توسط فرخنده کار| |

 

در من امشب ترنم غزلی ست

        باغم  امشب ستاره باران است..

               واژه ها را خبر سازید

                           که با کوزه های خالی خویش

                                        بشتابند سوی من کامشب

      

           در من است آنچه در دف باران...

                                               و آنچه در نای چشمه ساران است.....

 

    

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 22:4 توسط فرخنده کار| |

 

افتاد

   آنسان که برگ

       آن اتفاق زرد می افتد...

             

افتاد

   آنسان که مرگ

       آن اتفاق سرد می افتد...

           

                           ولی او سبز بود و گرم 

                                                       که افتاد.....

 

۲۶م سالگرد رفتن باباست...

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:37 توسط فرخنده کار| |

همیشه از سکوت میترسم...

                سکوت سیاه

                               سکوت سرخ

 

آاااااه بی ترانگی...

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 13:30 توسط فرخنده کار| |

 دلم براي خودم تنگ مي شود


اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم


دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم


نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم


چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم


من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم


غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم

 

محمدعلی بهمنی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 22:55 توسط فرخنده کار| |

از برهان بیگ زاده

 

هرگز نشد كه درد كسي را دوا كني
من مي شناسمت بلدي مبتلا كني

من می شناسمت تو همان حس رفتنی
و مانده ام که با من خسته چه ها کنی

تو تنگنای يک قفسی من پرنده ات
در حسرتم مرا به درونت رها کنی

من دوزخم، جهنمی از حسرتم، و تو...
انگار گفته اند تو باید دعا کنی

انگار گفته اند بهشت برین تو باش
تا در قنوت آخر من ربّنا کنی
*
من بيت بيت ، قطعه به قطعه ، غزل غزل
تقديم مي شوم به تو تا مرحبا كني

تو برگ برگ ، صفحه به صفحه ، ورق ورق
می سوزی ام بي آنكه يكي را نگا كني

يك بوسه ... يك نگاه ... و حتي... خودت بگو
من قانعم به هر چه برايم سوا كني

آيينه ام شکسته شکسته ولی زلال
آيينه ام و منتظرم تا که "ها" کنی

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 9:40 توسط فرخنده کار| |

این روزای آخر سال اونقدر سرم شلوغه که به هیچ کارم نمی رسم.

یادم میاد 3 سال پیش که تازه استخدام شده بودم همون بدو خدمت روسای محترم وعزیزم منو که یه دختر معصوم و مظلوم بودم رو به یکی از شعبه های شهرستانهای اطراف تهران فرستادن. دستشون درد نکنه. صبح ساعت 5:30 از خونه راه می افتادم که ساعت 7 شعبه باشم. واقعا که... !!!

خب اکثر مردم اونجا بی بضاعت وبی سوادن و90% هم ترک زبان هستند.خودتون تصور کنید من که یه کلمه ترکی بلد نیستم  پشت باجه چجوری باید با اونا ارتباط برقرار می کردم.؟! خلاصه هر جوری که بود با حرکات پانتومیم وکمک گرفتن از همکارا که ترکی بلد بودن از زیر زبونشون می کشیدم که چقدر می خوان پول برداشت کنن!!! ساعت 4 که در شعبه بسته می شد با همکارا خاطرات اون روزمون رو واسه هم تعریف می کردیم و می خندیدیم!!!

چه روزگاری داشتیم... یه روزی یه خانم پیر اومد و 200 تومان واریز کرد به حسابش. وقتی داشت می رفت  بهم گفت: " دخترم من4 تا بچه دارم وتا چند ماه دیگه می میرم وقتی مردم تو به هر کدوم از بچه هام 50 تومان بده. نه بیشتر نه کمتر. چون دعواشون میشه. یادت می مونه دخترم"؟؟...

خلاصه شغل ما همش خاطره ست.  خاطرات خوشحال کننده وغمگین...

من 1 سال تو اون شعبه بودم.اون سال قرعه کشی بانک ملت فروردین برگزار می شد وجایزه اش هم 1000 تا ماشین یا همون اتومبیل بود که تازه وارد ایران شده بود.جاتون خالی!!!  اسفند ماه تو شعبه ما اونقدر برای افتتاح حساب استقبال شده بود که جای سوزن انداختن نبود. من روزی 100 تا حساب باز می کردم؛ اونقدر خسته می شدم که فکر می کردم فردا مریض می شم می افتم خونه استراحت می کنم! ولی این اتفاق نمی افتاد!!

خلاصه 28 اسفند رسید و منم طبق معمول اسفند ماه تا ساعت 7شب کار کردم..وقتی می خواستم برم خونه به ماشینی که برای تبلیغ وسط شعبه گذاشته بودن نگاهی کردم و ناخودآگاه گفتم : خدایا من اینقدر تو این شعبه کار کردم اونوقت تو می خوای این ماشینو به کی بدی؟ به چراغاش که خیره شدم اشک تو چشام جمع شد؛ نمی دونم چرا؟شاید از خستگی بود شایدم...

1 ماه بعد من به یه شعبه ممتاز و لوکس وسط شهر تهران منتقل شدم. روزی که قرار بود بانک ملت قرعه کشی بشه  کمی کسالت پیدا کردم رفتم دکتر. دکتر گفت یه seromبرات خوبه چون خیلی ضعیف شدی. منم در جهت حفظ سلامتی ونشکستن دل آقای دکتر قبول کردم.

یه ربعی بود که serom به دستم زده بودن ومنم طبق معمول در خواب و بیداری مشغول حساب کتاب مشتری بودم که دیدم sms های جک وتیکه ومبارکه و حرفای عجیب غریب میاد. فکر کردم همکارام می دونن حالم خوب نیست دارن سر به سرم میذارن. کم کم دیدم شدت sms ها بیشتر میشه که ناگهان رئیسم زنگ زد و گفت :" عزیزم، کارمند نمونه  ماشین برنده شدی! اما چیز مهمی نیست فقط به فکر سلامتیت باش؛ فردا هم بیا سر کار!!".

من از شدت خوشحالی نمی دونستم باید چه کار کنم! حتی نمی دونستم تا آخر serom باید صبر کنم یا نه؟!!

 

 

خلاصه اینکه ایشالا ازین خبرای خوب قسمت همتون بشه. البته سلامتی از همه چیز مهمتره. من همیشه خدا رو شکر می کنم که خانواده خوب وسلامتی بهم داده.

راستی اگه شماهم بخواین براتون حساب باز می کنم چون همه می گن دستم سبکه!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 21:18 توسط فرخنده کار| |


Design By : Night Skin