تبليغاتX
یک بعدازظهر

یک بعدازظهر

 

 

اونجوری نگام نکن

   حرفای چشاتو خیلی وقته کهنه کردم....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 19:31  توسط   | 

 

 

وخداوند میلیاردها  اشرف مخلوقات خلق کرد

   تا در آینه ی جان یکدیگر خدا را ببینند

 .

 .

               ولی خواب او را هم ندیدند......

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 23:14  توسط   | 

 

 

تو از متن کدوم رویا رسیدی؟

که تا اسمت رو گفتی شب جوون شد

که از رنگ صدات دریا شکفت و

 نگاه من پر از رنگین کمون  شد...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 17:32  توسط   | 

 

زندگی همش انتظاره..

هر هدفی که داری باید انتظار بکشی

  به هر جایی که بخوای برسی در انتظاری...

حتی هدف هم که نداشته باشی در انتظاره مرگی...

 

  انتظار هزار تا معنا داره......

  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 20:12  توسط   | 

 

 

                    پای سگ بوسید مجنون

                                                  گفت عالم این چه بود؟

             

                     گفت این سگ گاه گاه

                                                   در کوی لیلی رفته بود ...

 

 

 

 

 

 

برداشت از بلاگhttp://medmath809.blogspot.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 23:1  توسط   | 

 به تو نامه مینویسم

  ای عزیز رفته از دست

   ای که خوشبختی پس از تو 

         گم شدو به قصه پیوست...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 18:43  توسط   | 

 

از دست تو

    این دل من

        غمگین است ....

راستی

    دستهای تو

       با دل کوچک من

               چه کار داشت؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 19:48  توسط   | 

به پاس سادگی در عشق

درون خود شکستم زود..

دریغا سهم من از عشق

قفس با حجم کوچک بود...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 22:28  توسط   | 

امروز

  بعداز۱۴۰۰ سال

     هنوز آزادگی تنهاست...

          وپوستین دین خدا

          از همیشه وارونه تر.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 18:16  توسط   | 

چیزی بلد نیستم بگم

      تا تو رو دلداری بدم...

              خدا به موقع می رسه...

          فقط

            به این معتقدم.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 15:51  توسط   | 

 

 

امروز ۱۶ آذر و روز دانشجوست. امروز طبق روزهای گذشته صبح زود بیدار

 شدم وبه محل کارم رفتم و ساعت ۵ عصر به خانه برگشتم. فکر میکنم

که به من ربطی ندارد که چه کسی رییس جمهور است وچه کسی حق

 دیگری را از آن خود کرده است.. دراین زمانه ی پر آشوب احساس می کنم

که نباید خود را نردبان پیشرفت کسانی کنم که به من به دیده ی یک ابزار

می نگرند. متاسفانه یا خوشبختانه در هیچ کدام از دو جبهه که معلوم

 نیست کدامشان حق وکدامشان باطل است من ذینفع نیستم پس چرا

 خود را در معرکه بیاندازم. امروز شعاری شنیدم که مرا به فکر فرو برد :

"خونی که در رگ ماست...هدیه به رهبر ماست.."  وبه خود گفتم :

" خونی که در رگ من است هدیه به پدر و مادرم است "

 همین..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:11  توسط   | 

خداوند در قرآن  فرمود :

وما به شیطان امر کردیم که به انسان سجده کند و او سرپیچی کرد. ندا آمد تو به موجودی که

 آن را با سر انگشتان خود آفریدیم سجده نمیکنی؟ شیطان گفت من به موجودی که از خاک

 بی ارزش و پست آفریده شده سجده نمیکنم.....  "

 

از وقتی که دانستم با سرانگشت خدا خلق شدم در کل آفرینش احساس برتری می کنم.

فکر میکنم خدا می خواسته با این حرفش تو قرآن به انسان رک و راست  بگه به سمت من بیا. . .

منتظرتم. . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 12:14  توسط   | 


     
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند




پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .




اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند




پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان




خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز




تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است




خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند




فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر




راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!




" عرفان نظرآهاری  "

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:0  توسط   | 

بعضی وقتا که قرآن میخونم بعضی آیه ها  برام جالبن وبه صورت ناخوداگاه  تا چند ساعت یا روز

 بهشون فکر میکنم. دیروز داشتم قرآن میخوندم رسیدم به این آیه البته ترجمه اش رو میگم:

مردم (ظاهربین دنیاپرست)را آرایش حب شهوات نفسانی که عبارتند از میل به زنها و فرزندان وهمیانهای زر و سیم و اسبهای نشاندارنیکو و چهارپایان و مزارع و املاک است در نظر زیبا ودلفریب است لیکن اینها همه متاع زندگانی فانی دنیاست و نزد خداست همان منزل بازگشت نیکو(که بهشت لقای الهی ونعمت باقی ابدیست).

(آیه۱۴ -آل عمران)

داشتن همسر خوب، خونه ایده آل، ماشین روز و داشتن ثروت حق هر انسان زنده ست ولی  چقدر

 سخته که بخوای تشخیص بدی این موجودیتی که الان تو مالکش هستی و یا برای به دست

آوردنش اینقدر تلاش میکنی، کی وکجا میتونه تو رو از هدف زندگیت،از خدات،از شرافتت دور کنه.

  خصوصا در این روزگار که معیار دقیقی از ارزشها و انسانیت وجود نداره ، مردم از صبح تا شب

همه جا میدون کار میکنن بدون اینکه بدونن اینهمه تلاش کجا به دردشون میخوره... برای یکم بیشتر

 داشتن همدیگرو میکشن، تهمت میزنن،ظلم میکنن...

 

وتمام اینها مشغولیات ذهنی من است...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:6  توسط   | 

تفکر خلاق

 

"تفکر خلاق نوعی از تفکر است که در آن ذهن به طور عمیق با یک مسئله 

درگیر میشود وبه تجسم و واضح سازی آن می پردازد و به منظور تنظیم کردن

نتیجه تفکر یا دریافت مفاهیم جدید مبادرت به جرح و تعدیل آن میکند. فرایند

 خلاقیت مبتنی بر بکارگیری واقعیات است. افراد درهنگام تفکر خلاق بر این

 موضوع واقف هستند که "واقعیتها" آنچنان که باید شناخته نشده اند.بنابراین

 به شناسایی وکشف واقعیتها می پردازند.بینش حاصل ازین فرایند به قوه تصور

 در امر یافتن فکرهای جدید کمک میکنند. زیرا منشا فکرهای جدید

 قوه تصور وتخیل است نه قدرت تعقل منطقی."

 

با روش تفکر خلاق شاید بشه زندگی و اونطور که خواست تغییر داد. شاید واقعیات اطراف ما آن طوری که ما فکر میکنیم نیستند...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:42  توسط   | 

دلم برات تنگ شده...

   برای خونه ت...

         توی این هوای سرد

                من پشت در  منتظرتم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:40  توسط   | 

من در صدف تنها

  با دانه ای باران

    پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را

             

                                غافل که خاموشانه می خشکد

                                                    در پشت دیوار دلم دریا

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:5  توسط   | 

 

در من امشب ترنم غزلی ست

        باغم  امشب ستاره باران است..

               واژه ها را خبر سازید

                           که با کوزه های خالی خویش

                                        بشتابند سوی من کامشب

      

           در من است آنچه در دف باران...

                                               و آنچه در نای چشمه ساران است.....

 

    

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 22:4  توسط   | 

 

افتاد

   آنسان که برگ

       آن اتفاق زرد می افتد...

             

افتاد

   آنسان که مرگ

       آن اتفاق سرد می افتد...

           

                           ولی او سبز بود و گرم 

                                                       که افتاد.....

 

۲۶م سالگرد رفتن باباست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:37  توسط   | 

همیشه از سکوت میترسم...

                سکوت سیاه

                               سکوت سرخ

 

آاااااه بی ترانگی...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 13:30  توسط   |